تبليغاتX
به نام خالق نیلوفرهای آبی
گل نیلوفر در مرداب می روید تا ثابت کند می توان در سختیها, زیباترین ها را آفرید.
سالها پیش وقتی مدرسه می رفتم یکبار در شب شعر شرکت کردم، یک شاعر نوجوان  شعری سروده بود که همه شرکت کننده ها اون شعر را نوشتند. بعد از اون ، هر سال ماه مهر و شروع مدرسه ها که میشه من این شعرو برای خودم می خونم .

یاد روزهای خوب مدرسه به خیر

 

 

سارا انار دارد، یادم نرفته سارا

دستان کوچکت بوددردست کوچک ما

حرفت همیشه سارا درذهن ماندنی بود

دَرسَت به کودکیمان شیرین وخواندنی بود

بعد از تو بود اکرم، تکلیف اینچنین بود

شاید که درس ماهم، شیرینیش همین بود

مردی می آمد ازدور، داسش به یاد یاران

مردی به پشت اسبش ، آهسته زیر باران

گلدان عشق ژاله بی آبِ دیده پژمرد

دلهای سرد ماهم چون اشک ژاله افسرد

مریم مداد خود را گم کرده بود ، اما

آموزگار خوبش پیدا نمود آن را

فریاد دشت برخاست زیر نوای چوپان

ترس از دروغ آمد با او به زندگیمان

تصمیم داشت کبری، دیگرکتاب خودرا

باران زده نبیند ، شاید به شوق فردا

 

فردا که آمد امروز، پیوسته ماندنی نیست

تصمیم خوب کبری، امروزخواندنی نیست

شاید چنین توان گفت: تصمیم داشت سارا

باشد همیشه با ما، شویَد غبار غم را

کم کم بزرگتر شد سارا و حرف او هم

دیگرنداشت چیزی ازعشق وعاشقی کم

ای کاش درس سارا با یک انار می ماند

ای کاش کودکی باز در دل ترانه می خواند

دردیست در دل من، اینجا و عشق آنجا

گر فرصتی دهد دست، گیرم سراغ سارا 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:51  توسط چکاوک | 

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

هدهد خوش خبر از طرف صبا بازآمد

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:23  توسط چکاوک | 

      

 

 

 

گفتم که روی ماهت از من چرا نهان است

گفتا تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت

گفتا نشان چه پرسی، کآن کوی بی نشان است

گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی است

گفتا که در ره ما، غم نیز شادمانی است

گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم

گفت آنکه سوخت اورا، کی ناله وفغان است

گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی

گفتم نفس همین است، گفتا سخن همان است

گفتم که حاجتی هست، گفتا بخواه از ما

گفتم غمم بیفزا، گفتا که رایگان است

گفتم زفیض بپذیراین نیم جان که دارد

گفتا نگاه دارش، غمخانه تو جان است

 

 

                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط چکاوک | 

 

شب هنگام است...

درون مکه تاریکی وخاموشی نمایان است

در اینجا گوئیا یک شب ، هزاران شب به بر دارد

هوا تاریک...

درون مردمان تاریک ...

همه تاریک... همه تاریک

تو گویی ز آسمان آن شب فروپاشید بارانی زتاریکی

بله، در نیمه های این شب تاریک

وزان سو ...ناگهان نوری فرو بارید

الها لولو است آن یا که مروارید؟

که این سان است، این شب تاریک درخشان است

عجب دارم ازآن موجود، انسان است؟

بلی ، آن شب در آن ظلمت

محمد (ص) از میان کوچه ای خلوت

بسوی غار برای گفتگو با یار در راه است

چرا آنجا؟

در آغوش هیولایی تک و تنها

نهاده چشم خود در راه

که تا شاید کند پیدا در آنجا مونس خود را

محمد(ص) در سکوت شب

در این دم می نهد بیرون زشهر مردگان پا را

به لب خاموش، به سر غوغا و در دل جوش

و راه چاره می یابد

چه سان باید کند روشن ، دوباره مشعل خاموش؟

...                                             

"حرا" کم کم به استقبال مهمانش مهیا می کند خود را

بلی غار حرا، آن شب ، به دل می پروراند اتفاقی را

محمد(ص) همچنان آرام، درون غار گذارد گام

سپس، آهسته بنشیند و آنگه چشمهایش را به آن سوی افق دوزد

که ناگه اتفاق افتاد، طنینی از صدایی سخت وحشتناک

درون کوه می گردید، زمین لرزید

و آنگه آسمان بشکافت و نوری زان میان برتافت

صدای حیرت آلودی از آن برخاست

که او می گفت:" اقراء یا محمد " 

محمد همچنان مبهوت

تو پنداری زبان در کام محبوس است

دوباره... باز صدا با وحشتی افزون به گفتن می کند آغاز

محمد کای محمد خوان!

عرق ریزان، تنش لرزان، سپس فریاد زد:

کآخر نمی دانم، که را خوانم

کند تکرار: هان محمد، خوان به نام خالق یکتا

به نام خالق رحمان، به نام ایزد منان

محمد ، هان محمد، خوان!

پس آن نور پنهان شد و بعد از لحظه ای کوتاه، هویدا شد

ولی ... اما...

شتابان او محمد را... فرا بگرفت

بلی، آن نور رسالت بود

محمد از زمین برخاست و با تندی فرود آمد

شتابان، بیدرنگ سوی مکه می آمد

بله ... می رفت تا بتهای پوشالی فروریزد

 و با سردی و تاریکی در آویزد

و بر ضد فساد و ننگ برخیزد

و آن خاموش مشعلهای افسرده بر افروزد.....

 

عید مبعث سالروز رسالت پیامبر اسلام مبارک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:34  توسط چکاوک | 
 

میلاد حضرت علی (ع) پیشوای عدالت و آزادگی و روز پدر مبارک باد

 

کجا داند کسی روح علی کیست

که می داندعلی چون و علی چیست

جهانی پیش رویش ذره ای نیست

خدا، تنها خدا داند علی کیست

 

تا صورت پیوند جهان بود علی بود

تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود

سلطان سخا و کرم و جود علی بود

آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن

کردش صفت عصمت و بستود علی بود

آن قلعه گشائی که درِ قلعه خیبر

بَرکَند به یک حمله و بگشود علی بود

آن گُرد سرافراز که اندر ره اسلام

تا کار نشد راست نیاسود علی بود

این کفر نباشد، سخن کفر نه اینست

تا هست علی باشد و تا بود، علی بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:19  توسط چکاوک | 

 

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم    

چشمان نجیبت را از دور پرستیدم

مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد    

از پیش دلم رفتی و نفهمیدم

مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست    

من سرخی گل را در خنده تو دیدم

در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی      

من راز شگفتی را از باغ دلت چیدم

لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم        

من با گل لبخندت به حادثه خندیدم 

ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود   

  آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم

وقتی گل آرامش در باغ دلم روئید 

  گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم    

 گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم

 من از عطش عشقت بر آینه تابیدم

                            

                                                                                 

 

                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:27  توسط چکاوک | 

ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم

چند وقت است که شبها به تو می اندیشم

به تو آری... به تو یعنی...به آن منتظر دور

به همان سبز قدیمی، به همان باغ بلور

به همان سایه...همان وهم ...همان تردیدی

که سراغش زغزلهای خودم می گیری

به همان زُل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:42  توسط چکاوک | 

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد

در دام مانده باشد، صياد رفته باشد

آه از دمي كه تنها، با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

از آه دردناكي سازم خبر دلت را

روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

آواز تيشه امشب از بيستون نيامد

گويا به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

شادم كه از رقيبان ، دامن كشان گذشتي

گو مشت خاك ما هم بر باد رفته باشد

                                                                                        حزين لاهيجي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:20  توسط چکاوک | 

شبي در محفلي با آه و سوزي

شنيدستم كه مرد پاره دوزي

چنين مي گفت با پير عجوزي

"گلي خوشبوي در حمام روزي

رسيد از دست محبوبي به دستم"

گرفتم آن گل و كردم خميري

خميري نرم و نيكو چون حريري

معطر بود و خوب و دلپذيري

"بدو گفتم كه مشكي يا عبيري

كه از بوي دلاويز تو مستم"

همه گلهاي عالم آزمودم

نديدم چون تو و عبرت نمودم

چو گل بشنيد اين گفت و شنودم

"بگفتا من گِلي ناچيز بودم

وليكن مدتي با گُل نشستم"

گُل اندر زير پا گسترده پَر كرد

مرا با همنشيني مفتخر كرد

چو عمرم مدتي با گل گُذر كرد

"كمال همنشين در من اثر كرد

و گرنه من همان خاكم كه هستم"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:17  توسط چکاوک | 

دلت را خانه ما كن، مصفا كردنش با من

بيا و درد دل افشا كن، مداوا كردنش با من

اگر گم كرده اي اي دل، كليد استجابت را

بيفشان قطره اشكي، كه من هستم خريدارش

بياور قطره اي اخلاص، دريا كردنش با من

به من گو حاجت خود را، اجابت مي كنم آنرا

طلب كن آنچه مي خواهي، مهيا كردنش با من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:52  توسط چکاوک |